رضا قليخان هدايت
839
مجمع الفصحاء ( فارسي )
شرع گشته به حشمت تو قوى * ملك گشته به صحبت تو خطير جز به حكم تو در بروج فلك * هيچ كوكب نكرده عزم مسير هرچه تدبير تو بود در ملك * پس تدبير تو رود تقدير چون ز تف خدنگ و شعلهء تيغ * عرصهء حربگه شود چو سعير عيش هر صفدرى بود چو شرنگ * روى هر بددلى بود چو زرير تيغ هندى بهسوى مرگ دليل * رمح خطى به صنف حرب سفير در چنين حربگه بدوزى تو * دل دشمن به نوك نيزه و تير به جحيم و نعيم دشمن و دوست * كين و مهرت شود نذير و بشير در مدح سلطان علاء الدّين اتسز خوارزمشاه مظلم شبى درازتر از طرهء نگار * گشته سيه زمان و شده تيرهروزگار افلاك شسته چهرهء خود را به رنگ قير * آفاق كرده جامهء خود را به رنگ قار بر خلق گشته تنگ مساكن چو كام مور * بر چرخ داده نور كواكب چو چشم مار شب پربلا و واقعه چون روز رستخيز * ره پرنهيب و حادثه چون چشم روزگار من همچو آتشى به صميم شب اندرون * ظلمت مرا دخان و كواكب مرا شرار يازان گهى چو شعله آتش سوى هوا * تازان گهى چو قطرهء باران سوى قفار نالنده گشته قالبم از پاى امتحان * فرسوده گشته پيكرم از دست اضطرار نىنى كه اندرين ره مهلك نداشتم * جز عيش هيچ صنعت و جز لهو هيچ كار در خدمت ركاب علايى گذشته خوش * آن هول بيكرانه و آن رنج بىشمار شه در شكار تاخته وز دستبرد او * ايام در تعجب و گردون در اعتبار عنقاى مهر خورده ز زوبين او الم * تنين چرخ گشته ز پيكان او فگار از بانگ صيد گشته همه كوه نالهگاه * وز خون كشته گشته همه دشت لالهزار شيران شرزه را شده از بيم تيغ او * دل همچو تفته نار و جگر همچو كفته نار شير زمين كه باشد كاقبال اتسزى * بىعون دور شير فلك را كند شكار